مدیر. ‫سعید آزاد Saeid Azad

fredag den 11. maj 2012

این کجا و آن کجا-ايرج ميرزا


************************************ 
کارگر در زیر کار و دخترک در زیر یار هردو مینالند اما این کجا و آن کجا

یک منار در اصفهان و یک منار زیر پتو، هر دو جنبانند اما این کجا و آن کجا

دختر دروازه غار و دختر دریا کنار هردو عریانند اما این کجا و آن کجا

نو عروس در حجله و جنگجو در کاروزار، هردو خونینند اما این کجا و آن کجا

بند تنبان فاطی و کرست زی زی خانوم، هردو چسبانند اما این کجا و آن کجا

نیزه داران در مصاف و بیضه داران در لحاف، هردو در رزمند اما این کجا و آن کجا

خشت سازان در بیابان، عشقبازان در اتاق، هر دو میمالند اما این کجا و آنکجا

چرخ و دنده زیر ماشین، مردوزن زیر لحاف، هر دو در گیرند اما این کجا و آنکجا

میترا با روژ لب، مش حسن با ماله اش، هردو میمالند اما این کجا و آن کجا

بوسه های دلبر و نقل و نبات و با قلوا، هردو شیرینند اما این کجا و آن کجا

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه، هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا

چکمه خانم شهین و چکمه شمر لعین، هردو از چرمند اما این کجا و آن کجا

شکر مازندران و شکر هندوستان، هردو شیرینند اما این کجا و آن کجا

بچه در قنداق و آخوند در وطن هردو می رینند اما این کجا و آن کجا

*******************************
سعید آزاد

‫آزادی بیان و مطبوعات: ‫جاوید باد آزادی بیان آزادی بیان همیشه از ط...

‫آزادی بیان و مطبوعات:

‫جاوید باد آزادی بیان آزادی بیان همیشه از ط...
: ‫جاوید باد آزادی بیان آزادی بیان همیشه از طرف قشر ستمگر و مستبد تهدید و سرکوپ میشود ولی هیچوقت دیکتاتورها نتوانستند ک...


‫جاوید باد آزادی بیان

آزادی بیان همیشه از طرف قشر ستمگر و مستبد تهدید و سرکوپ میشود ولی هیچوقت دیکتاتورها نتوانستند که آزادی بیان را برای همیشه نابود کنند، پس سخن به آزادی حق هر انسان آزاده است و یک انسان آزاده هرگز آزادی بیان را سرکوپ نمیکند، سعید آزاد

onsdag den 9. maj 2012


آزمون کوچک، داستانی از سقراط

**********************************

روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود، با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:" لحظه ای صبر کن. قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."

مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است.

قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است. کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد جواب داد:" نه، فقط در موردش شنیده ام."

سقراط گفت:" بسیار خوب، پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست..

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی" آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟

"مردپاسخ داد:" نه، برعکس…"

سقراط ادامه داد:" پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:" و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

"مرد پاسخ داد:" نه، واقعا…"

سقراط نتیجه گیری کرد: " اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟


************************************

‫‫نویسنده، !؟
‫سعید آزاد

tirsdag den 8. maj 2012

‫شاپور بختیار، یک عده متاسفانه عادت به دیکتاتوری دارند


من کاری نکردم که از این مملکت رانده بشم. یه عده ای متاسفانه عادت به دیکتاتوری کردند. دیکتاتوری محمدرضا شاه را پذیرفتند، دیکتاتوری آینده هم شاید باب طبع شون باشه. ولی من آزاده و آزادگی را می خواستم در این مملکت ترویج بدهم.

«شاپور بختیار»


شاپور بختيار: از تولد تا ترور
***********************************
شاپور بختیار (چپ) در کنار محمدرضا شاه در روز معرفی کابینه خود.
رادیو فردا-کیومرث روشن: شاپور بختيار، آخرين نخست وزير رژيم سلطنتی ايران، در سال ۱۲۹۴ شمسی در خانواده ای سرشناس از ايل بختياری در چهار محال و بختياری، چشم به جهان گشود. خانواده وی از زمان صفويه رياست اين ايل را بر عهده داشت. پدر وی محمدرضا معروف به «سردار فاتح» و مادرش نيز «ناز بيگم» بود.
ايل بختياری که در جنبش مشروطه به سود آزاديخواهان وارد صحنه سياسی شده بود پيش از شاپور بختيار يک نخست وزير ديگر به خود ديده بود و آن کسی نبود جز صمصام السطنه، پدر بزرگ مادری شاپور بختيار. صمصام السطنه دو بار نخست وزير ايران شده بود؛ نخستين بار در سال ۱۹۱۲ و بار دوم در سال ۱۹۱۸.
عموی مادر وی نيز سردار اسعد بختياری بود که پس از سقوط حکومت محمدعليشاه، يکی از دو نفری بود که اداره دولت موقت را در دست داشت.
شاپور بختيار زمانی که هفت ساله بود، مادر خود را از دست داد و در سال ۱۳۱۳ که اوج قدرت رضاشاه بود، پدر وی همراه با چند تن از سران ايل بختياری به اتهام مبارزه عليه دولت مرکزی اعدام شدند.
بختیار پدرش را فردی عاشق کتاب معرفی می کند که کتابخانه ای داشت که «بدون وقفه سر به ميان کتابهايش برده است». به گفته وی، «کتاب های همين کتابخانه را در روزهای اول فتنه خمينی، انقلابيون اسلامی در استخر ريختند.»
بختيار تحصيلات ابتدايی خود را در خانه پدری و دوران دبيرستان را تا کلاس سوم در اصفهان سپری کرد. سپس برای ادامه تحصيلات به بيروت رفت و از يک مدرسه شبانه روزی فرانسوی ديپلم متوسط گرفت.
وی در سال ۱۳۱۳ به دليل مرگ پدرش به تهران بازگشت ولی دو سال بعد عازم پاريس شد. در سال ۱۹۳۹ سه ليسانس در رشته های حقوق قضايی، فلسفه و علوم سياسی گرفت و سپس به تحصيل در رشته اقتصاد عمومی پرداخت.
فعاليت های سياسی
آن گونه که شاپور بختيار در زندگينامه خود شرح داده است، جنگ داخلی اسپانيا تاثير شگرفی بر وی گذاشت و سرآغازی برای زندگی سياسی او شد.
وی در اين دوران به سود جمهوريخواهان در تظاهرات و درگيری های داخلی شرکت کرد. بختيار سپس به عنوان شاگرد افسر وارد ارتش فرانسه شد و پس از پايان خدمت سربازی برای ادامه تحصيل در مقطع دکترای حقوق به پاريس رفت.
پس از اخذ مدرک دکترا در سال ۱۹۴۲، و شرکت در مبارزات نهضت مقاومت فرانسه عليه اشغال نازی ها، در سال ۱۹۴۶ به ايران بازگشت؛ ايرانی که همچنان در اشغال نيروهای متفقين بود و رويدادهای آذربايجان بحث روز در کشور بود.
به فاصله کمی پس از بازگشت، بواسطه نسبت خويشاوندی با ثريا اسفندياری، ملکه ايران، که او نيز از ايل بختياری بود با محمدرضا شاه ديدار کرد؛ ديداری که به گفته وی، تا مدت های مديدی تکرار نشد.
بختيار به ياد می آورد که شاه به او گفت «ايران مشکلات فراوان دارد. شما می توانيد به مملکت خدمت کنيد، هم با تحصيلاتی که داريد و هم چون مرد مبارزی هستيد.» اما بختيار بعدها در خاطرات خود می نویسد: «بخت بد چنين می خواست که من عليه سياست او به مبارزه برخيزم.»
به فاصله کمی از ورود به ايران، وارد خدمت دولتی شد و در وزارتخانه تازه تاسيس «کار» تا مقام معاونت وزير نيز پيش رفت. پس از رويدادهای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که منجر به سقوط دولت محمد مصدق و بازگشت شاه به کشور شد وی خانه نشين می شود؛ اما به قراری که در کتاب «يکرنگی» شرح می دهد، سرلشکر فضل الله زاهدی، رهبر کودتا، به او پيام می دهد که, شما هيچ عمل خلافی انجام نداده ايد و می توانيد در کابينه بعدی شرکت کنيد.
روز يکشنبه به پيشواز اعليحضرت به فرودگاه بياييد، من شما را به عنوان وزير کار با بقيه کسانی که حاضر به همکاری هستند به حضور ايشان معرفی خواهم کرد.
اما بختيار پاسخ تندی به وی می دهد: «روزی من نه امروز و نه هرگز به کابينه شما حواله نشده است.»
به دليل فعاليت سياسی در حزب ايران و اتهام «اخلالگری و توهين به مقام سلطنت»، در اواخر سال ۱۳۳۲ زندانی شد. وی سپس به زادگاه خود تبعید شد، اما يکسال بعد بار ديگر بازداشت و اين بار به سه سال حبس محکوم می شود.
به گفته وی، از کودتای ۲۸ مرداد تا بهمن ۱۳۵۷ حدود پنج سال و هشت ماه را در زندان به سر برده است و مدت هفت سال نيز ممنوع الخروج شده بود.
با آغاز دور تازه فعاليت جبهه ملی ايران در سال های ۱۳۳۸ و ۱۳۳۹ که فضای سياسی در ايران به صورت نسبی باز شده بود، بختيار بار ديگر وارد گود سياسی شده و تا سال ۱۳۴۵ سه بار ديگر بازداشت می شود.
وی می گويد که به دنبال ظهور جنبش خمينی در سال ۱۳۴۲ جبهه ملی از اين جنبش پشتيبانی نکرد «و در اين تصميم گيری من نقش داشتم.» بختيار، جنبش آيت الله خمينی را سيستمی می دانست که با پيشرفت و تحول- زمين بيشتر برای کشاورزان و تساوی بيشتر برای زنان- عناد داشت. «با چهار رای در مقابل سه رای تصميم گرفتيم که اعمال خمينی را به هيچ عنوان تاکيد و تقويت نکنيم.»
در اين دوران با مشکلات مالی دست و پنجه نرم می کرد و به گونه ای که خود می نويسد، «برای سامان دادن به زندگی آشفته خود و خانواده ام ناگزير در شرکت های مختلف خصوصی کاری دست و پا می کردم و مزدی می گرفتم.»
در خردادماه سال ۱۳۵۶، شاپور بختيار همراه با کريم سنجابی و داريوش فروهر نامه ای سرگشاده خطاب به شاه ايران منتشر کرد که در آن از وی خواسته شد تا بر اساس قانون اساسی، سلطنت کند و نه حکومت؛ و اينکه مانع از سرکوب و شکنجه مخالفان از سوی ساواک شود.
در هنگامه ای که رژيم سلطنتی در بحران عميق سياسی به سر می برد و دولت های منصوب شاه در سال ۱۳۵۷ يکی پس از ديگری سقوط می کردند، شاپور بختيار در ۱۶ دی ماه- ۳۷ روز پيش از پيروزی انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷- به نخست وزيری رسيد با اين شرايط که وزيران را خود برگزيند، همه زندانيان سياسی آزاد شوند، دستگاه ساواک برچيده شود و از همه مهمتر شاه ايران را ترک کند.
اما طوفان انقلاب که با شعارهای «بختيار بختيار، نوکر بی اختيار» همراه شده بود و سرسختی آيت الله خمينی در نامشروع خواندن دولت وی، طومار رژيم سلطنتی و آخرين نخست وزير آن را درهم کوبيد و جمهوری اسلامی ايران جايگزين حکومت ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی شد.
با تسخير تمام وزارتخانه ها و نهادهای دولتی از سوی کميته های انقلابی، دفتر نخست وزيری نيز از سوی انقلابيون جوان اشغال شد ولی يکساعت پيش از ورود آنها، بختيار به دانشکده افسری رفت و از آنجا با هلی کوپتر عازم مخفيگاه خود شد. در همين زمان، خانه وی غارت شد و او ناچار بود که هر از چند گاهی محل زندگی خود را تغيير دهد.

وی در خاطرات خود نوشته است: «چند دقيقه پس از خروج از نخست وزيری، زندگی مخفی من آغاز شد. تنها رابط من با دنيای خارج ... يک راديو ترانزيستوری بود.»
گزارش های گوناگونی درباره سرنوشت او از راديو پخش يا در مطبوعات منتشر می شد. در ابتدا خبر کشته شدن وی اعلام شد، بعد گفته شد که بختيار خودکشی کرده است. سپس گفته شد که او دستگير و زندانی شده است.
در همين زمينه، محمد محمدی ری شهری در کتاب «خاطره ها» از دستگيری بختياری در روزهای اول انقلاب خبر می دهد، و می نويسد: در لحظات نخست ورود (به مدرسه علوی)، شخصی را آوردند که سرش با کت پوشيده شده بود. او را به اطاق هايی که پشت مدرسه برای بازداشت سران رژيم پيش بينی شده بود، بردند. پرسيدم اين شخص که بود، گفتند: بختيار. در آن ايام روزنامه ها هم نوشتند که بختيار دستگير شد.
بعدها، همان روزنامه ها نوشتند که بختيار فرار کرد.
اما خود بختيار می گويد که در تمام مدت حضورش در تهران، زندگی مخفی داشته است که شش ماه به طول انجاميد و در اين مدت حتی قدمی هم به بيرون نگذاشت.
در همين دوران نيز دو بار نوارهايی برای خبرگزاری رويترز و فرانسه فرستاد که در آنها نسبت به آينده ايران هشدار داده و اعلام کرده بود که به رفراندوم جمهوری اسلامی رای نخواهد داد.
خروج از ايران
گزارش های متناقضی درباره نحوه خروج بختيار از ايران منتشر شده است. برخی روايت ها حاکی از اين است که وی ۱۲ روز پس از ترک مقام نخست وزيری از طريق مرزهای غربی خاک ايران را ترک کرد.
اما روايت دیگری که خود بختيار جزئیات آن را فاش می کند این است که وی از طريق فرودگاه مهرآباد با چهره تغيير يافته و يک گذرنامه جديد خارج می شود.
آخرين نخست وزير شاه می نويسد: «نمی توانستم تا آخر عمر مخفی به سر برم. وقت گرانبها را داشتم از دست می دادم. بايد خود را به کشوری می رساندم که به من اجازه دهد حرف هايم را بزنم و به مبارزه ادامه دهم.»
از طريق دوستان و آشنايان خود در سفارت فرانسه يک گذرنامه خارجی با نامی جعلی تهيه می کند. سپس تغيير قيافه می دهد و آنگونه که در کتاب «يکرنگی» شرح می دهد، «ريشی بزی» گذاشته بود. «نه در چمدانم می بايست شيی ايرانی وجود داشته باشد و نه بر لباس هايم مارک خياطان کشور.»
برخی گزارش ها حاکی است که وی با لباس کشيشی خاک ايران را ترک کرد. بختيار در خاطرات خود می گويد که يک روز صبح با اتوموبيل به فرودگاه رفت. «قيافه ام به برکت يک ريش بزی و يک جفت عينک سياه، مختصری عوض شده بود. کسی که همراه من بود با يک بليط درجه يک و چمدان من وارد محوطه فرودگاه شد و چمدان را رد کرد.»
بختیار در اتوموبيل منتظر می ماند تا پرواز هواپيما برای يک ساعت بعد اعلام شود. «آن موقع با شتاب کت را بر روی شانه ها انداختم و مثل بازرگانی شتاب زده وارد شدم. صف مسافران ايرانی طولانی بود ولی در صف مسافرهای خارجی فقط هفت يا هشت نفر ايستاده بودند.»
بختيار بدون هيچ مشکلی بخش های بازرسی را رد می کند، در اطاق ترانزيت نيز زياد معطل نمی شود و سوار اولين اتوبوسی می شود که به طرف هواپيما می رود.
در قسمت درجه يک هواپيما می نشيند. «هدفم اين بود که خطر بازشناخته شدن را به حداقل برسانم. در قسمت درجه يک از نظر آماری اين خطر کمتر بود. توکل هم بقيه کارها را کرد.»
زمانی که درهای هواپيما بسته می شود، بختيار می گويد که تا آن زمان ۹۵ درصد نقشه اش با موفقيت روبرو شده بود. برای اينکه توجه ديگران را به خود جلب نکند تظاهر می کند که از پنجره هواپيما آمد و شد کارمندان شرکت هواپيمايی را نگاه می کند.
وی در حالی وارد پاريس می شود که هيچ کسی از روز و ساعت ورودش خبر نداشت. «وقتی به پاريس رسيدم فرزندانم را خبر کردم که به دنبالم بيايند.»
از ترور تا ترور
شاپور بختيار از سال ۱۳۵۸ که از ايران خارج شد تا زمان مرگ در سال ۱۳۷۰ حداقل دو بار مورد سو قصد قرار گرفت.
بار نخست در تابستان سال ۱۳۵۹ و يکسال پس از خروجش از ايران بود که از سوی يک تبعه لبنانی به نام انيس نقاش در خانه خود در حومه پاريس مورد حمله تروريستی قرار می گیرد ولی با هشياری محافظانش جان سالم به در می برد.
در اين حمله يک پليس و يکی از همسايگان بختيار به دست انيس نقاش کشته شدند. اين تبعه لبنانی پس از دستگيری، در دادگاه به حبس ابد محکوم شد. اما پس از شش سال در جريان يک معامله با جمهوری اسلامی ايران بر سر آزادی یک گروگان فرانسوی در لبنان، آزاد شد و به تهران رفت.
انيس نقاش در مصاحبه ای که مردادماه سال ۱۳۸۷ با خبرگزاری فارس، نزديک به سپاه پاسداران، انجام داد، ترور شاپور بختيار را جزو «افتخارات» خود دانسته و گفته است که «من از حرف زدن درباره اين قضيه ترس و شرم ندارم.»

انیس نقاش، از عوامل ترور نخست شاپور بختیار در پاریس
وی علت ترور بختيار را «تدارک کودتای نوژه عليه ايران» عنوان کرد و مدعی شد که بختيار «حتی برای انجام اين کار ۵۰ ميليون دلار از صدام کمک گرفته بود و آمريکا نيز از او پشتيبانی می ‌کرد.»
آن گونه که انیس نقاش روايت می کند عمليات ترور را سپاه پاسداران و شخص محمد منتظری پشتيبانی می کردند و می گويد: حکم اعدام بختيار در دادگاه انقلاب صادر شد که امام هم آن را تاييد کرد.
من به بچه‌های سپاه گفتم که بايد هرچه زودتر عمل کنيد چون اين آدم خطرناکی است ولی آنها هيچ اطلاعات و کانالی نداشتند. بهشان گفتم که من تجربه کار عملياتی دارم و اين کار را بر عهده می گيرم.
به گفته وی، آنچه که سبب ناکامی سوقصد به جان بختيار در سال ۱۳۵۹ می شود، اظهارات صادق خلخالی، حاکم شرع دادگاه های انقلاب، بود که اعلام می کند, برای اجرای حکم اعدام شاپور بختيار، کماندو به پاريس فرستاده ام.
نقاش که برای ترور بختيار دو هفته کار شناسايی و برنامه ريزی در پاريس انجام داده بود و حتی با آخرين نخست وزير شاه نيز مصاحبه کرده بود، می گويد که به دنبال انتشار سخنان خلخالی، «شاپور بختيار نه جواب تلفن می ‌داد و نه وقت ملاقات؛ محافظين او نيز افزايش پيدا کردند.
به اين ترتيب وقت ملاقاتی که با او گذاشته بودم و قرار بود همانجا کار را تمام کنم منتفی شد.
با اين حال انیس نقاش بر خود «واجب» می داند که «هر کاری» از دستش بر می آيد انجام دهد و شاپور بختیار را به قتل برساند. به همين منظور، يک اسلحه هفت ميلی متری با صدا خفه کن تهيه کرده و به محل زندگی بختيار می رود.
اما اين ها شک کردند و در ساختمان را به رويم باز نکردند. من هم بلافاصله تصميم گرفتم با گلوله قفل در را بشکنم و بروم داخل. اما چون در دفتر بختيار ضد گلوله بود، هيچ کاری نتوانستم بکنم.
يکی از دو گلوله ای که به من خورد، متعلق به سلاح خودم بود که به در شليک کردم و کمانه کرد و برگشت سمت خودم. بعد هم که با پليس فرانسه درگير شدم و يک گلوله ديگر هم خوردم و دستگير شدم.
انيس نقاش در حال حاضر رياست «مرکز پژوهشی امان» را در تهران بر عهده دارد.
سوقصد دوم عليه شاپور بختيار که به کشته شدن وی می انجامد در روز ششم اوت، ۱۵ مردادماه سال ۱۳۷۰ صورت می گيرد که در جريان آن سروش کتيبه، منشی شخصی وی نيز جان خود را از دست می دهد.
افراد درگير در اين سوقصد سه نفر به نام های علی وکيلی راد، فريدون بويراحمدی و محمد آزادی بودند که با استفاده از چاقوی آشپزخانه منزل بختيار، گلوی وی را بريدند. سروش کتيبه نيز با چندين ضربه چاقو به قتل رسيد.
ترور بختيار در حالی صورت گرفت که حداقل شش پليس، شبانه روزی از خانه وی محافظت می کردند و نکته مبهم اين است که عوامل ترور چگونه پس از انجام عمليات خود به راحتی از آنجا فرار کردند. برخی گزارش ها حاکی است که حتی تا ۳۶ ساعت پس از قتل بختيار، محافظان خانه متوجه اين مسئله نشدند.
به رغم تلاش پليس فرانسه، فريدون بويراحمدی که عضو تشکيلات «نهضت مقاومت ملی» شاپور بختيار بود و از سوی وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی به خدمت گرفته شده بود، و همچنین محمد آزادی برای هميشه از مهلکه می گریزند. اما علی وکيلی راد پس از چند روز سرگردانی در سوئيس به دليل گم کردن رابط خود و همچنين زين العابدين سرحدی، از سوی پليس اين کشور تحويل فرانسه شدند.

علی وکيلی راد، از عوامل ترور دوم شاپور بختیار، روز ۱۸ ماه مه ۲۰۱۰ پس از ۱۸ سال زندان در فرانسه، مورد عفو قرار گرفت و به ايران بازگشت.
وکيلی راد در دادگاه به حبس ابد محکوم شد ولی روز ۱۸ ماه مه ۲۰۱۰ پس از ۱۸ سال حبس، مورد عفو قرار گرفت و به ايران بازگشت و از سوی مسئولان وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی به صورت يک قهرمان مورد استقبال قرار گرفت.
زين العابدين سرحدی در دادگاه از اتهام های وارده تبرئه شد.
در جريان دادگاه علی وکيلی راد و تحقيقات پليس نام افراد ديگری در ترور بختيار به ميان آمد؛ فرشته جهانبانی، که برای فريدون بويراحمدی آپارتمانی اجاره کرده بود و وی پس از ترور بختيار به آنجا پناه برد. اميرالله تيموری، رييس حراست هواپيمايی ايران اير در پاريس؛ اديبسوی، ترک ايرانی تبار که برای متهمان به قتل پاسپورت های جعلی ترکيه ای تهيه کرده بود؛ شيخ عطار، مشاور فنی ارتباطات ماهواره ای شرکت مخابرات ايران؛ غلامحسين شوريده شيرازی نژاد، تاجر و عامل تهيه ويزای سوئيسی برای محمد آزادی از سوی يک شرکت سوئيسی؛ ناصر قاسمی نژاد، نيروی اطلاعاتی جمهوری اسلامی ايران در سوئيس؛ مسعود هندی، کارمند تلويزيون دولتی ايران.
اين افراد در سال ۱۳۷۴ غيابی محاکمه و به حبس ابد محکوم شدند.
پس از آزادی وکيلی راد، رسانه ها از معامله فرانسه با جمهوری اسلامی ايران برای آزادی متقابل کلوتيد رايس، تبعه فرانسوی بازداشت شده در حوادث پس از انتخابات رياست جمهوری ۸۸ و علی وکيلی راد خبر دادند ولی نيکلا سرکوزی، رييس جمهور فرانسه، و مقام های ايران اين گزارش ها را رد کردند.

http://www.unity4iran.com/2011/08/blog-post_1552.html

******************************
نویسنده:!؟
سعید آزاد

‫لطفاً با سانسور در سایت آزادگی مبارزه کنید


‫اگر از همین امروز جلوی سانسور را نگیریم و با افرادی که تفکر وزارت ارشاد اسلامی دارند، مبارزه نکنیم و هر نوشته ای را که باب دلشان نیست با منفیهای غیر قانونی و سازماندهی شده سانسور میکند ، اعتراض نکنیم، این درد سانسور هرگز از فرهنگ شاه و شیخ ما پاک نخواهد شد
‫دلیلی ندارد که اگر شخصی از فرد سیاسی نقد و انتقاد کند، گروهی دست جمعی حمله کنند و هر طوری که دلشان خواست منفی دهند و گزارش بفرستند تا نوشته پاک شود ولی از طرفی نوشته های خود که منبع آن مشخص نیست و فقط برای تعریف و تمجید از شاه و شیخ است را مرتب رای مثبت میدهند و یک سخن شاهزاده را هزار بار تکرار میکنند و خودشان تعریف میکنند، خودشان زنده باد میفرستند و خودشان هم جاوید شاه میگویند و اگر نوشته ای در نقد و انتقاد خاندان پهلوی باشد، خودشان خشم میگیرند، خودشان شما را محکوم میکنند و خودشان شما را سانسور میکنند!!
‫همین چند وقت پیش بود که رضا پهلوی در باب آزادی بیان سخنانی گفت و در همین سایت آزادگی هزار بار تکرارش کردند و امتیاز هم گرفت ولی چند نفر از همین سلطنت طلبانی که مطالب من و جمهوری خواهان را دسته جمعی سانسور کرده اند و ذره ای اعتقاد به آزادی بیان ندارند!!
‫نویسنده سلطنت طلبشان که خودش شعار آزادی بیان میدهد و همیشه دشمن نوشته های نقد و انتقاد من و دوستان من است، تعداد منفیهای غیر قانونی ایشون را به طور مکرر می بینیم!!
آقای رضا پهلوی، این‫ هم از هواداران شما که ذره ای به آزادی بیان، آزادی شخصی و دمکراسی اعتقادی ندارند و هیچوقت به دنبال آزادی و دمکراسی در ایران نیستند و فقط یک حکومت تک حزبی میخواهند که فقط مردم ایران برای شما جاوید شاه بفرستد!!
‫از مدیر محترم آزادگی خواهش میکنم این روش منفی دادن را تغییر دهد تا مورد سو استفاده گروهی فرصت طلب قرار نگیرد، هر شخصی حق دارد موافق و مخالف نوشته ای باشد ولی حق سانسور و نابودی آزادی بیان را ندارد، همانگونه که شما میخواهید سخن در آزادی بزنید، من هم حق دارم که نظرم را بدهم ولی هرگز کسی حق ندارد که شخصی را با زور محکوم به سکوت کند!!
‫سعید آزاد
*****************************

آقای ‫رضا پهلوی، شما به آزادی بیان اعتقاد دارید، ولی طرفدارن شما تا چه حد به آزادی بیان اعتقاد دارند!!!
***********
رضا پهلوی: اگر آزادی بیان از دست رفت،همه چیز از دست خواهد رفت.
آزادی بیان موردی است که هرگز در برابرش کوتاه نخواهم آمد،نسبت به هر قانونی ،شرایطی که بخواهد آن را محدود کند ،بسیار بدگمانم .
میدانید ،در آمریکا هنوز گروه‌های نژاد پرستی‌ هستند با افکار خطرناک ولی‌
قانون اساسی‌ آمریکا ازادئِ بیان آنان را تضمین می‌کند .
نمیتوانم بگویم از آزادیِ بیان دفاع می‌کنم، امّا این فکر را یا آن باور را بر نمیتابم .
تنها موردی که برنمیتابم ،بر نتابیدن و عدم مداراست.عدم مدارا که آغاز گر تحقیر،مشاجره،جنگ، آغاز گر دیکتاتوری و سرکوب است.
برگرفته از زمان انتخاب ،ص ۶۳

*******************************
شاه شهید یا شاه فراری


محمد رضا پهلوی دچار بیماری سرطان خون بود، یکی از بدترین نوع سرطان که فرد به مرگ زودرس دچار میشود. در انقلاب ۱۳۵۷ که ایران دچار بحران شده بود و احتیاج به شاهی شجاع داشت که ایران را از فاجعه انقلاب اسلامی نجات دهد و با مخالفان همراه خمینی مذاکره کند و با امتیاز، آنها را از همراه با خمینی باز دارد
‫متاسفانه محمد رضا پهلوی با اینکه دچار بیماری سرطان بود و به مرگ زودرس دچار شده بود در انقلاب ۵۷ فرار را بر قرار ترجیح داد، هیچکسی به درستی نمیتواند درک کند که چرا شاه که نمونه یک ناخدای کشتی را داشت، ایران را اینگونه رها کند و ارتشیان ایران را در زمان بحرانی به دست دشمن تحویل دهد!!
‫اگر از سلطنت طلبان بپرسیم که چرا شاه فرار کرد، آنها خواهند گفت که شاه نمیخواست که کسی را بکشد که این سخن با منطق در تضاد هست و شاه دست به جنایت زده بود و فرقی نمیکرد هزار نفر را بکشد یا صد هزار نفر را بکشد!!
‫من و خیلی از ایرانیان این سوال را همیشه خواهیم کرد که چرا شاه با دانستن مرگ زودرس توسط سرطان از ایران بیرون رفت، چرا زن و فرزندانش را از ایران خارج نکرد و لباس ارتشی را به تن کند و در کنار ارتشیان ایران بایستد و در تلویزیون ایران قسم بخورد که حاضر است به مخالفان همراه خمینی مذاکره کند ولی حکومت را هرگز به آخوندها نخواهد داد، حتی اگر شاه شکست میخورد و حتی اگر شاه در ایران اعدام میشد، خیلی بهتر بود که توسط بیماری سرطان بمیرد و جمهوری اسلامی هرگز نمیتوانست عمر طولانی داشته باشد و اکثر مردم ایران محمد رضا پهلوی را با نام شاه شهید میشناختند، نه شاه فراری!!
‫مرگ برای یک شاه در خاک کشورش که ادعای وطن پرستی داشت خیلی پر افتخارتر است تا مرگ در رختخواب در کشور خارجی!! حتی اگر محمد رضا پهلوی در ایران کشته یا اعدام میشد، فرزندان او اینقدر احساس حقارت نمیکردند که خودکشی کنند و رضا پهلوی هم شانس پادشاهیش بیشتر از امروز بود چرا که ارتشیان ایران شاه را نمونه یک وطن پرست میدانستند که در کنارشان تا آخرین لحظه جنگید!!
‫پس چرا محمد رضا پهلوی با اینکه ادعای وطن پرستی داشت از ایران فرار کرد و چرا بدترین راه سیاسی را انتخاب کرد که حکومت را دو دستی و بدون مبارزه تحویل آخوندها دهد!؟
‫سعید آزاد

mandag den 7. maj 2012

خدا همه جا هست......... 



********************************
تقریبا 4 سالمه. آقاجون میگه: صبحها که از خواب بیدار میشیم باید دستهامون رو بشوریم. چرا ؟ چونکه شیطون شبها رو دستهامون جیش کرده! حس بدی دارم. دستهامو بو می کنم. پیش خودم فکر میکنم که آخه چرا شیطون باید اینکار رو بکنه؟ مگه مرض داره؟! اصلا چه جوری روی دست این همه آدم می شاشه ؟ خودم رو از رختخواب میکشم بیرون و دستهام رو می شورم. قیافه آقاجون هنوز تو ذهنمه. بابای بابام رومیگم.
حدودا 5 سالم شده. خدا همه جا هست، همه جا! مامان یعنی همه جا؟ آره پسرم، همه جا هست. و من میرم تو فکر. یعنی خدا تو چاه ِ توالت هم هست؟ این جمله مدام تو کله ام تکرار میشد، تا اینکه بالاخره جراتش رو پیدا می کنم از مامان بپرسم. و در جواب، نگاه خشمگین مامان رو درحالیکه لبش رو می گزه دریافت می کنم.
دبستان شروع شده بود. دنیای من، دنیای بچگی، دنیای سادگی و صد البته آموزشهای مذهبی بود که به خوردم میدادن ... توی خونه قسمت تئوری به عهده مامان بود. برام توضیح میداد که اساسا چرا باید نماز بخونیم. قسمت عملی به عهده بابا بود. این بابا بود که منو با خودش میبرد مسجد. آقا روی منبر میگه که خدا همه جا هست. همه جا! و دائم مواظب ماست که اگه کار بدی کردیم، یادداشت کنه. و بعدا روز قیامت کارنامه اعمال رو بده دستمون. اینها رو آقای رو منبر میگه... تو ذهنم یک قطار از آدمهای کون برهنه رو تصور می کنم که به صف وایسادن، میرن جلو... خدا شخصا اون جلو نشسته و کارنامه رو میده دستشون. بعد گناهکارها میرن می افتن توی یک گودال بزرگ که از دهنه اش آتیش داره میزنه بالا... تو راه برگشتن به خونه میخوام از بابا چند تا سئوال بپرسم ولی پشیمون میشم. فکر کنم از دستم شاکیه، آخه توی مسجد فوتبال بازی کردیم و مُهرهای نماز رو بهم پرت کردیم. احساس گناه میکنم، میرسیم خونه.
با دخترهمسایه میریم تو اتاق و شلوار همدیگه رو میکشیم پایین، لذت همراه با حس گناه میاد تو وجودم. مامان می فهمه. شب در حالیکه مامان توضیح میده که این کار گناه داره و خدا همه جا هست و از توی اتاق هم خبر داره، کتک مفصلی هم از بابا می خورم. یعنی مامان شرح میده و بابا میزنه! ترجیح میدادم این دوتا همزمان نباشه، کتک رو سوا بخورم، نصیحت رو سوا بشنوم. ولی تقسیم وظایفشون اینطوری بود معمولا. مامان میگه: نباید اونجا رو به کسی نشون داد. من در حالیکه اشک میریزم می پرسم: پس خدا چرا همه جا هست و می بینه؟ هان؟ اون اشکال نداره ببینه؟
هنوز این صحنه جلوی چشم منه: مامان داره نماز می خونه، و آخرش هم 10-15 دقیقه میره به سجده. بعدش می بینم که چشمهاش پر از اشکه. مامان چرا گریه می کنی؟ آخه ما گناهکاریم! باز فکر می کنم: آخه مگه مامان چه کار کرده که اینقدر گریه میکنه؟ چرا اینقدر از خدا می ترسه؟ چه خدای بی رحمی. اگه مامان که اینقدر آدم خوبیه اینقدر گناهکاره، پس اونوقت تکلیف بقیه روشنه که. فکرام نیمه کاره می مونه. یاد جهنم می افتم. آتیش و عذاب و سیخ داغی که تو کون آدم بدها می کنن ... آخه چرا؟ مگه ما چه کار کردیم؟
حالا دیگه بزرگتر شدم. راهنمایی میرم ولی باز هم سئوال میکنم. مامان! مگه ما چه بدهی به خدا داریم که اینقدر باید ازش بترسیم. چرا اینقدر سخته زندگی؟ مامان میگه: چون ما رو آفریده! من میگم : مگه من ازش خواسته بودم؟ کسی از من اجازه نگرفته بود....... بزرگتر میشم ... کم کم دیگه کسی نمی تونه جواب سئوالهای منو بده ... سئوالهای من هم دیگه کمتر شده...
الان دیگه سالهاست که خدا ندارم. خودم خدای خودم هستم. برای موفقیت دعا و التماس نمی کنم، خودم تلاش می کنم. قسمت و تقدیر هم تو کار نیست، هر بلایی هم سرم بیاد تقصیر خودمه. تکلیفم روشنه.
ولی بعد از همه این سالها، یک چیزی رو مطمئن هستم : اون خاطره های تلخ کودکی همیشه باهام خواهد بود.

Daily Calendar